ارزش گل به‌قدر عمري است که پايش صرف کرده‌ايم

نهاد و گوهر را چشم سَر نمي‌بيند.

به گزارش «طلبه بلاگ»، به نقل از ايسنا، در وبلاگي به نشاني http://webloglearn.blogfa.com به نقل از «مسافر كوچولو» ترجمه احمد شاملو آمده است:

روباه گفت: زندگي يکنواختي دارم. من مرغ‌ها را شکار مي‌کنم؛ آدم‌ها مرا. همه مرغ‌ها عين همند؛ همه آدم‌ها هم عين همند. اين وضع يک خُرده خُلقم را تنگ مي‌کند. اما اگر تو منو اهلي کني انگار که زندگيم را چراغان کرده باشي. آن وقت صداي پايي را مي‌شناسم که با هر صداي پاي ديگر فرق مي‌کند.

صداي پاي ديگران مرا وادار مي‌کند تو هفت تا سوراخ قايم بشوم؛ اما صداي پاي تو مثل نغمه‌اي مرا از سوراخم مي‌کشد بيرون. تازه، نگاه کن آنجا، آن گندم‌زار را مي‌بيني؟ براي من که نان بخور نيستم گندم چيز بي‌فايده‌اي است. پس گندم‌زار هم مرا به ياد چيزي نمي‌اندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است؛ پس وقتي اهليم کردي محشر مي‌شود! گندم که طلايي رنگ است مرا به ياد تو مي‌اندازد و صداي باد را هم که تو گندم‌زار مي‌پيچد دوست خواهم داشت.

[روباه] خاموش شد و مدت درازي شهريار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: اگر دلت مي‌خواهد منو اهلي کن!

شهريار کوچولو جواب داد: دلم که خيلي مي‌خواهد، اما وقتِ چنداني ندارم. بايد بروم دوستاني پيدا کنم و از کلي چيزها سر در آرم.

روباه گفت: آدم فقط از چيزهايي که اهلي کند مي‌تواند سر در آرد. انسان‌ها ديگر براي سر در آوردن از چيزها وقت ندارند. همه چيز را همين جور حاضر آماده از دکان‌ها مي‌خرند. اما چون دکاني نيست که دوست معامله کند آدم‌ها مانده‌اند بي‌دوست. تو اگر دوست مي‌خواهي خب منو اهلي کن!

شهريار کوچولو پرسيد: راهش چيست؟ روباه جواب داد: بايد خيلي خيلي حوصله کني. اولش يک خرده دورتر از من مي‌گيري اين جوري ميان علف‌ها مي‌نشيني. من زير چشمي‌نگاهت مي‌کنم و تو لام تا کام هيچي نمي‌گويي، چون تقصير همه سوءتفاهمها زير سر زبان است. عوضش مي‌تواني هر روز يک خرده نزديکتر بنشيني.

فرداي آن روز دوباره شهريار کوچولو آمد. روباه گفت: کاش سر همان ساعت ديروز آمده بودي. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بيايي من از ساعت سه تو دلم قند آب مي‌شود و هر چه ساعت جلوتر برود بيشتر احساس شادي و خوشبختي مي‌کنم. ساعت چهار که شد دلم بنا مي‌کند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدر خوشبختي را مي‌فهمم! اما اگر تو وقت و بي وقت بيايي من از کجا بدانم چه ساعتي بايد دلم را براي ديدارت آماده کنم؟ هر چيزي براي خودش قاعده‌اي دارد.

شهريار کوچولو گفت: قاعده يعني چه؟ روباه گفت: اين هم از آن چيزهايي است که پاک از خاطرها رفته. اين همان چيزي است که باعث مي‌شود فلان روز با باقي روزها و فلان ساعت با باقي ساعت‌ها فرق کند. مثلا شکارچي‌هاي ما، ميان خودشان رسمي‌دارند و آن اين است که پنجشنبه‌ها را با دخترهاي ده مي‌روند رقص.پس پنجشنبه‌ها بَرّه‌کشانِ من است. براي خودم گردش‌کنان مي‌روم تا دم مُوستان. حالا اگر شکارچي‌ها وقت و بي‌وقت مي‌رقصيدند همه روزها شبيه هم مي‌شد و من بيچاره ديگر فرصت و فراغتي نداشتم. به اين ترتيب شهريار کوچولو روباه را اهلي کرد.

لحظه جدايي که نزديک شد روباه گفت: آخ! نمي‌توانم جلو اشکم را بگيرم. شهريار کوچولو گفت: تقصير خودت است. من که بدت را نمي‌خواستم. خودت خواستي اهليت کنم.

روباه گفت: همين طور است. شهريار کوچولو گفت: آخر اشکت دارد سرازير مي‌شود.

روباه گفت:

-همين طور است.

-پس اين ماجرا فايده‌اي به حال تو نداشته.

روباه گفت: چرا، واسه خاطر رنگ گندم.

بعد گفت: برو يک بار ديگر گل‌ها را ببين تا بفهمي‌که گل خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع مي‌کنيم و من به عنوان هديه رازي را بهت مي‌گويم.

شهريار کوچولو بار ديگر به تماشاي گل‌ها رفت و به آن‌ها گفت: شما سر سوزني به گل من نمي‌مانيد و هنوز هيچي نيستيد. نه کسي شما را اهلي کرده نه شما کسي را. درست همان جوري هستيد که روباه من بود. روباهي بود مثل صدهزار روباه ديگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همه عالم تک است. گل‌ها حسابي از رو رفتند.

شهريار کوچولو دوباره درآمد که: خوشگليد اما خالي هستيد. برايتان نمي‌شود مُرد. گفت‌وگو ندارد که گل مرا هم فلان رهگذر مي‌بيند مثل شما. اما او به تنهايي از همه شما سر است؛ چون فقط اوست که آبش داده‌ام؛ چون فقط اوست که زير حبابش گذاشته‌ام؛ چون فقط اوست که با تجير برايش حفاظ درست کرده‌ام؛ چون فقط اوست که حشراتش را کشته‌ام (جز دو سه‌تايي که مي‌بايست شب‌پره بشوند)؛ چون فقط اوست که پاي گِلِه‌گزاري‌ها يا خودنمايي‌ها و حتي گاهي پاي بُغ کردن و هيچي نگفتن‌هاش نشسته‌ام؛ چون او گل من است.

و برگشت پيش روباه. گفت: خدانگهدار.

روباه گفت: خدانگهدار و اما رازي که گفتم خيلي ساده است: جز با دل، هيچي را چنان که بايد نمي‌شود ديد. نهاد و گوهر را چشم سَر نمي‌بيند.

شهريار کوچولو براي آن که يادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشم سَر نمي‌بيند.

-ارزش گل تو، به قدر عمري است که به پاش صرف کرده‌اي.

شهريار کوچولو براي آن که يادش بماند تکرار کرد: به قدر عمري است که به پاش صرف کرده‌ام.

روباه گفت: انسان‌ها اين حقيقت را فراموش کرده‌اند؛ اما تو نبايد فراموشش کني. تو تا زنده‌اي نسبت به چيزي که اهلي کرده‌اي مسوولي. تو مسوول گُلِتي. شهريار کوچولو براي آن که يادش بماند تکرار کرد: من مسؤول گُلمَم...

تاریخ:۱۳۸۸/۱۱/۱۹
نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیک:
وبلاگ / وبسایت:
متن نظر:





انتشار لوگوی مثلثی«معصومی نژاد را آژاد کنید» در وبلاگستان
خیلی زود شاهد حمایت ها و ایده های خوب وبلاگ نویسان بودیم
شورای عالی انقلاب فرهنگی بهترين مرجع نظارت و ساماندهی وبلاگستان دينی است
جاسوسي فيس‌بوك با نمايش محل كاربران
با گوگل دوچرخه سواري كنيد
استفاده كم از آرايه‌های هنری مهم‌ترين ضعف وبلاگ‌نويسی دينی است
زندگي راه است؛ ايمان و انديشه راهنماي آن
تکبر نقطه مقابل جذابيت است
«به رنگ ارغوان» زیر تیغ قلم وبلاگ‌نویسان
برنامه‌های پنجمين اردوی «از بلاگ تا پلاك» تشريح شد